یکسالی از فارغ التحصیلی ام در مقطع کارشناسی ارشد میگذشت. در یک شرکت مشاور مهندسی در تهران مشغول به کار شده بودم. شرکت مربوط به استاد راهنمایم دکتر حسنی بود که پس از فارغ التحصیلی دعوت ام کرد تا در آنجا مشغول به فعالیت شوم. محیطی امن و دوستانه بود. بیشتر افراد شاغل به کار در شرکت از دانشجویان قبلی دکتر حسنی بودند و این صمیمیت جو شرکت را افزون کرده بود. صبح ها به شرکت می رفتم و مشغول به کار می شدم. عمده کاری که انجام میدادیم مرتبط با شریان های حیاتی مثل خطوط لوله آب و فاضلاب، خطوط انتقال برق و ... بود. تجربه کاری شیرینی بود چون گره خورده بود با پژوهش دانشگاهیمان. در واقع دکتر حسنی فارغ التحصیل مهندسی زلزله شریان های حیاتی از ژاپن بود و به دنبال فعالیت دانشگاهی اش این شرکت را تاسیس کرده بود تا از ظرفیت پژوهشی دانشجویان برای پیشبرد اهداف استفاده شود. انصافا هم شرکت فعال و موثری بود و توانسته بود پایه گذار 11 جلد آیین نامه شریان های حیاتی کشور و چندین پروژه ملی باشد. خدا رو شکر میکنم که چنین محیط کاری سالم و خلاقی برایم بعد از فارغ التحصیلی فراهم شده بود.
در کنار کار روی پروژه ها از راهنمایی ها و کمک های فکری دکتر حسنی هم استفاده میکردیم. موضوع مهاجرت و ادامه تحصیل در مقطع دکتری را از قبل با دکتر حسنی مطرح کرده بودم. خدا را شاهد میگیرم که هیچ حمایت و پشتیبانی ای را در این مسیر از من دریغ نکردند. کمک فکری، مادی، نامه نگاری های دانشگاهی هر آنچه که از دستشان برمی آمد را انجام می دادند. بسیار دلگرم کننده بود و انگیزه من را برای ادامه مسیر مورد علاقه ام دوچندان می کرد.
من که برای چند دانشگاه در چین همزمان اقدام کرده بودم، هر روز ایمیل هایم را چک میکردم و هفته ای چند بار به وبسایت دانشگاه سر می زدم تا شاید خبری از نتیجه درخواستم ببینم. اگرچه دانشجوی مستعدی بودم، نمره زبان، کارهای پژوهشی متنوع، تجربه کاری و ... در رزومه ام موجود بود، ولی با خودم که تنها می شدم، بلند بلند فکر میکردم که آیا وضعیت فعلی ام دانشگاه را راضی می کند تا پذیرش و بورس تحصیلی بدهد؟! بدون بورس تحصیلی نمی شد. محدودیت های مالی اجازه تحصیل با هزینه شخصی نمی داد و این سختی انجام کار را دوچندان کرده بود. گاهی که خستگی کار هم به این افکار اضافه می شد، چنان کم رمق ام میکرد که وقتی به خانه برمیگشتم بدون شام تا صبح میخوابیدم.